|
وارهانم اگرچه در بند گردم.....می گویم اگرچه خاموش
|
پریشان باغ ما افسرده بود اما . . . . .
به جو باز آمد آب رفته
ماهی مرده بود اما . . . . .
ناز کم کن که دگر موسم نازت طی تکیه بر خم منما چون که تهی از می شد
اشوه منما چون که دگر هیچ خریداری نیست رخت بر بست بهاران و خزان در پی شد
یاد داری که چه سان بوته ی تو گل می داد گل چه شد برگ چه شد ساقه تو جون نی شد
کم مگر تاخته ای بر دل ما اسب غرور حال دیگر تو بدان اسب غرورت پی شد
چند روز فکر می کردم
دوست داشتم بشینمو هر چی که دلم میخواد بنویسم
نه غلط املاییامو درست کنم نه بازبینی باز خونی نه هیچی که بخواد یه ذره منو از مسیر ذهنیم منحرف کنه
برعکس همیشه میخوام هرچی تو دلمه بگممثل همه آدما
مثل همه شما بچه امروزییا
گاهی وقتا با خودم فکر میکنم که چرا منم نمیتونم مثل بقیه عشقمو بیان کنم
بگم بگم اون چیزیو که هست نه اون چیزیو که باید باشه باید بگم
نمیدونم چرا اینقدر پابند این بایدو نبایدهام
طوری که اطرافیام موندن اصلا من احساس دارم یا نه
بعضیام بهم میگن آب زیر کاهی بعضیام یه کسیو بهمون میچسبونن
و پررو پررو میرن به خودشم میگن
گاهی وقتا به خودم میگم حامد خیلی بی وجودی حداقل یه بار عشقتو بیان
کن که بعدا حسرت اینو نخوری که ای کاش ..شاید الان...
ولی باز میگم (بگذار هرچه از فلک بر سر )
همیهن الانم که دارم تند تند برا اولین بار حرفای دلمو مینویسم
دلنگرانی اینو دارم که یه موقع سوء تفاهم پیش نیاد
یا کسی فکر بدی نکنه ولی بی خی
میگه: شاعر میگه ها :من میگویم آنچه را که دوست دارم
حالا هر کی هر فکری میکنه
یکی دیگم هست میگه هرکه برفش بیش بامش بیش و
هرکه ریشش بیش تیغش تیز و
نمیدونم آدمی از یک آخورندو این حرفا دیگه
بی خیال مثل اینکه باز دیشب دیر خوابیدم
باااااااااااااااااااااای تا نمیدونم
راستی اگه نبودم .. اگه کامنت نذاشتم.... اگه به روز نشدم...
خرده نگیرید درام میرم خدمت مقدس دس دس دس سربازی
البته با ۴ سال غیبت
می روم و گفتنی ها را به دست باد می سپرم
شاید به گوشش رساند که دوستش می دارم
روزی از گردن به آن آویزان
و شاید هم هیزم سوزندنمان ...
الیافی را به هم پیوند، که خود روزی طناب دارمان
بزر به دهان زمینی می سپاریم
که هیچ مگر تفاله ای را به سویمان پرت کردن
به حقارت
چشم به آسمانی دوخته ایم به امید باران
که هیچ جز از دود و سیاهی در آن پیدا نیست
و اگر گه گاه به رحم قلب سنگی او
چرک دانه های سمی را چو نجاست کودکی برهنه
بی هیچ شرم بر صورتمان کوبیدن
همچو فوکهای سرگردان در گریز خرس گرسنه در ساحل
پناه به دریا،
بی خبر از دل نا آرام کوسه ها
همچو مرغکان دریایی سینه هامان
پر تپش از شوق
از صید مرده ماهی ای که رود از بی آبی و خشکی
خود به داممان انداخته
بی خبر از حیله روبه
داس ها که روزگاری کمر خم کرده به درو گندم
دیگر اکنون قد بر افراشته تا دشنه ای گردند به درو
آدمی و آدمیت
بر الک هامان فقط گل که اندک آبی به دست آید
بهر نمناک کردن خشکی
لب های ترک خورده مان
بازی کودکان فقط جنگ و سنگ اندازی
بهر یادگیری جنگ و جدال برای دفاع در روزگار خفت بار جوانی
ودر سینه نفرت اندوزیم دیگر فقط
که نباشد آن روز که بماند اندک مهری
در سینه کس باقی
و باز فریب حیله فرصت طلبان را بخوریم
و هیچ در دیده نیاید
مگر سنگ و
مگر خاش و
بیابان و بیابان و بیابان ...
خسرو